زندگی لعنتی

از کوچه غم که گذشتم دری به روی من باز شد. بهم گفت برای
عبور باید از داخل من رد بشی . روی در نوشته بود عذاب
بعدی
. با ترس و تردید رفتم داخل و از در رد شدم . به سیاهی رسیدم گفت باید
درونت مثل من بشه گفتم چرا گفت سوال نپرس گفتم باشه . به تنهایی رسیدم گفت باید
همدم من بشی گفتم نه من از تنهایی متنفرم بهم گفت اگر همدم من نشی زندگی کسی دیگر
رو خراب میکنم گفتم باشه همدم تو میشم . از همه و همه که گذشتم به تو رسیدم و تو
بهم گفتی سلام بنده من خوش امدی اینا همه ازمونی بود که تو امتحان بشی گفتم خدایا
چرا ؟ گفتی چی چرا ؟ گفتم چرا من ؟ چرا سیاهی ؟ چرا تنهایی ؟ چرا عذاب ؟ چرا غم ؟
چرا چرا چرا چرا .................

در جواب بهم گفتی : خودت انتخاب کردی

/ 0 نظر / 24 بازدید