معلم

 

  سر کلاس ادبیات معلم گفت :
فعل رفتن رو صرف کن
گفتم : رفتم ...رفتی ...رفت
ساکت می شوم ، می خندم ،
ولی خنده ام تلخ می شود
معلم داد می زند : خوب بعد ؟ ادامه بده
و من می گویم : رفت ...رفت ...رفت
رفت و دلم شکست ...غم رو دلم نشست
رفت و شادیم مُرد ...
شور و نشاط رو از دلم برد
رفت ...رفت ...رفت
و من می خندم و می گویم :
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است
کارم از گریه گذشته که به آن می خندم
تو را با تیشه عشقم میان مرمر قلبم تراشیدم.... از آن پس تو را چون بت پرستیدم

/ 6 نظر / 23 بازدید
نفرت از عشق

سلام....... خوبی؟؟؟؟ بدو اهنگ وبمو عوض کردم....!!!!!!!!!!!!!!!! بدو بدو..... گوش کن با مطلب اخرم باهم بخونش....... بدو...... منتظرم تا نظرتو بگی....

marjan

پست قشنگی بود.[لبخند] به وب من هم سر بزن[پلک]

samane

very very good[قلب]

ژیلا

کاش لحظات با دوست بودن مثل خط سفید جاده ها بود؛ تکه تکه میشد اما قطع نمی شد...

بهار

آری رفتیم...رفتید...رفتند رفتند و هوای دلمان را ابری گذاشتند.... زندگی گذری تلخ است.... زیبا بودمهیسا جان...وب ریبایی داری ...موفق باشی عزیزم...با تبادل لینک موافقم....با چه عنوانی لینکت کنم؟[گل][قلب][ماچ]